Part=1

نمیدونم چه اتفاقی داشت می افتاد فقط می دویدم تا اینکه سر از بیمارستان درآورد یک دفعه دیدم یکی درو باز کرد یک دختر بود
دختره : وای مینجی بهوش امدی نمیدونی چقدر نگرانت بودم
چی اسم من چیه؟ دختره : تو حافظه تو از دست دادی یعنی هیچی یادت نمیاد
نه دختره : اسمت مینجی هست و من دوستت هستم سوجین
میشه بگی چرا من اینجام دختره : ببین من یکم میتونم بگم بهت چون خودم یکم میدونم تو یک برادر داری و مادر پدرت مردن و تو با داداشت و مامان بزرگت زندگی می‌کنید
من هم میتونم بگم حلا بخواب تا فردا برادرت میاد دیدنت اون برات همه چیز رو تعریف میکنه


چطور بود لطفا حمایت کنید🫶
دیدگاه ها (۰)

Part=2

میخوام رمان فیک بنویسم 🤗 اسم رمان : love and disbeliefتعداد ...

عزیزم

پس بدو بیا بغل داداشی ببینم منم دویدم و رفتم بغلش و سفت بغلش...

جونگکوک: صبر کن تو خواهر معاون من دای نیستی بیا ببرمت خونه ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط