Part=1
نمیدونم چه اتفاقی داشت می افتاد فقط می دویدم تا اینکه سر از بیمارستان درآورد یک دفعه دیدم یکی درو باز کرد یک دختر بود
دختره : وای مینجی بهوش امدی نمیدونی چقدر نگرانت بودم
چی اسم من چیه؟ دختره : تو حافظه تو از دست دادی یعنی هیچی یادت نمیاد
نه دختره : اسمت مینجی هست و من دوستت هستم سوجین
میشه بگی چرا من اینجام دختره : ببین من یکم میتونم بگم بهت چون خودم یکم میدونم تو یک برادر داری و مادر پدرت مردن و تو با داداشت و مامان بزرگت زندگی میکنید
من هم میتونم بگم حلا بخواب تا فردا برادرت میاد دیدنت اون برات همه چیز رو تعریف میکنه
چطور بود لطفا حمایت کنید🫶
دختره : وای مینجی بهوش امدی نمیدونی چقدر نگرانت بودم
چی اسم من چیه؟ دختره : تو حافظه تو از دست دادی یعنی هیچی یادت نمیاد
نه دختره : اسمت مینجی هست و من دوستت هستم سوجین
میشه بگی چرا من اینجام دختره : ببین من یکم میتونم بگم بهت چون خودم یکم میدونم تو یک برادر داری و مادر پدرت مردن و تو با داداشت و مامان بزرگت زندگی میکنید
من هم میتونم بگم حلا بخواب تا فردا برادرت میاد دیدنت اون برات همه چیز رو تعریف میکنه
چطور بود لطفا حمایت کنید🫶
- ۴۳
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط